Friday, October 2, 2015

او نسیم است و چو بر گل بگذرد


باز هم بیمار می بینم تو را ...

ای دل سرکش که درمانت مباد!

برق چشمی آتشی افروخت باز

کاین چنین آتش به جانت اوفتاد.

ای دل، ای دریای خون! آشفته ای:

موج غم ها در تو غوغا می کند،

بی وفایی های یارت با تو کرد

آنچه توفان ها به دریا می کند...

او اگر با دیگران پیوست و رفت،

غیر ازین هم انتظاری داشتی؟

بی وفایی کرد، اما - خود بگو -

با وفا، تا حال، یاری داشتی؟

او نسیم است... او نسیم دلکش است:

دامن شادی به گلشن می کشد.

خار و گل در دیده ی لطفش یکی ست:

بر سر این هر دو، دامن می کشد.

او نسیم است و چو بر گل بگذرد،

عطر گل با او به یغما می رود،

با تن گل گر چه پیوندد، ولی

عاقبت آزاد و تنها می رود...

تو گلی و او نسیم دلکش است

از پی ِ پیوند کوتاهش برو؛

پرفشان، یک شب ز دامانش بگیر،

چند گامی نیز همراهش برو...

کفشهایم پاره شد


پاهایم یاریم نمی کنند، میدانی چرا؟

گناهی ندارند

مقصرتویی، آری تو

بی آنکه به ندای عاشقانه ام گوش فرادهی ،اسب لجاجت را می دوانی ،

ومن بی آنکه از عشقم کوتاه بیایم به دنبالت حیرانم

کفشهایم پاره شد

پاهایم تاول زد

پایانی نیست ؟؟

چه بسا این روزها دلم را به نماد “عاشق تنها” به خاک بسپارند

خارهای درون پاهای خلیده ام ،فدای تو

دلم را چه میکنی ؟

آیا خدا را جوابی داری ؟

دلم امشب صاف است


دلم امشب صاف است
آسمان هم آرام
و هزاران فانوس
باد هم می آید
و نسیمی زیرک
سعی دارد که بفهماند شب
مظهر این همه تاریکی و دلتنگی نیست...
به گمانم فردا
روز خوبی باشد:
صورت ماه به من می گوید

بس کن این درد مرا دیگرتو آن معنا مکن


هرچه میخواهی بکن عشق مرارسوا مکن،


اشک چشمان مرا دیگر توچون دریا مکن،


من که مرغی خسته ام دردام تو افتاده ام،


این قفس بگشا ولی آواره ام صحرا مکن،


من که میدانم، نمی دانی چه باشددردعشق،


بس کن این درد مرا دیگرتو آن معنا مکن،


من چو مورِدانه کش مهرت به منزل میبرم،


لانه ی خاموش من تاریک چون شبها مکن،


دیگراین بارسفررابازکن درد فراقت میکِشم،


من اسیردرد بی درمان وُاین غمها مکن،


من که میسوزم دراین تنهائی پنهان خود،


بیش ازاین درسینه ام غوغا دگر برپا مکن،


دربه رویم بسته ای مهرت چه بی پرواشده،


خسته ام من، انتظارم پشت این درها مکن

مرو بمان که دلم تنگ می شود بی تو


مرو بمان که دلم تنگ می شود بی تو
نگاه پنجره بی رنگ می شود بی تو
شبی که خلوت من از حضور تو خالیست
صدای شب چه بد آهنگ می شود بی تو
تمام فاصله ها با تو می شود نزدیک
همیشه فاصله فرسنگ می شود بی تو
نگاه سنگی من با تو نرم تر از آب
نگاه آب ولی سنگ می شود بی تو
کنار وسعت شب یک ستاره زیبا نیست
برای من که دلم تنگ می شود بی تو

من شبیه کوهم امّا از وسط تا خورده ام


من شبیه کوهم امّا از وسط تا خورده ام
تو تصوّر می کنی چوبِ خدا را خورده ام
نه! خیال بد نکن، چوب خدا اینگونه نیست
من هرآنچه خورده ام از دست دنیا خورده ام
ساده از من رد نشو ای سنگدل، قدری بایست
من همان « فرش ِ گران سنگم » ، فقط پا خورده ام
قطره ام امّا هزاران رود ِ جاری در من است
غرق در دلشوره ام انگار دریا خورده ام
دائما در حال تغییرم ، بپرس از آینه
بارها از دیدن تصویر خود جا خورده ام

ذهن را درگیر با عشقی خیالی کرد و رفت


ذهن را درگیر با عشقی خیالی کرد و رفت
جمله های واضح دل را سوالی کرد و رفت
چون رمیدنهای آهو ، ناز کردنهای او
دشت چشمان مرا حالی به حالی کرد و رفت
کهنه ای بودم برای اشکهای این و آن
هرکسی ما را به نوعی دستمالی کرد و رفت !
ابر هم در بارشش قصد فداکاری نداشت
عقده در دل داشت ،  روی خاک خالی کرد و رفت
آرزویم با تو بودن بود،کوشیدم ، ولی
واقعیت را به من تقدیرحالی کرد و رفت